مهمترین نتایج و دستاوردهای درک ماه مبارک رمضان (قسمت دوم)

 

دستیابی به سه خصلت، نتیجه روزه مقبول

شُکـْراً تمام عمرش شادمان است. شکر چیست؟ من از یک چیزی شادمانم. از یک چیزی خوشم. این به یک شکر می رسد. یعنی به یک خوشی می رسد. لا یُخالِطـُهُ الجَهلُ یک ذره به هیچ چیزی مخلوط نمی شود. همیشه شادمان است. همیشه. از چه چیزی شادمان است؟ از خدای خودش شادمان است. اگر در تمام عمر یک ذره از این شادمانی را می چشیدیم، می دانستیم که چیست.وَ ذِکـْراً لا یُخالِطـُهُ النـِّسْیانُ آن یقین یک یادی در خاطرش می آورد. یادی که هیچ وقت دست نمی خورد. آن چیست؟ آن هم یک لذت بی حساب است. آن شکر چیست؟ یک خوشی بی حساب. ذکر چیست؟ یک لذت بی حساب.

وَ مَحَبَّة ً لا یُوْثِرُ عَلى مَحَبَّتى مَحَبَّة َ المَخْـلوقینَ. من در نتیجه این، یک محبتی به او می دهم که محبت هیچ بنده ای از بندگان من و هیچ مخلوقی از مخلوقات مرا بر آن ترجیح نمی دهد. آن محبت نزدش بر همه چیز مقدم است. خب. وقتی که او به محبت من رسید، در اثر چه بود؟ حرف نزدن. حرف نزدن حکمت به بار می آورد. یکی از بزرگان علما گفت خدمت آقای طباطبایی رسیدیم. ایشان فرمود که من سرم را ضمانت می دهم. کسی که دهانش را ببندد به حکمت می رسد. خب به حکمت برسد، به چه چیزی می رسد؟ تا اینجا می رسد. به محبت خدا می رسد. مگر ما اصلا می توانیم تصور کنیم؟ به یک ذره اش، به یک سر سوزنش از دنیا و آخرت می گذری. اگر در بهشت را باز کنند و بگویند برو درون بهشت اصلا آن را نگاه هم نمی کنی. اصلا نگاه هم نمی کنی.

فـَإذا أحَبَّنى أحْبَبْتـُهُ اگر او مرا دوست بدارد، من او را دوست خواهم داشت. وَ حَبَّبتـُهُ إلی خـَلقی. مخلوقاتم را وادار می کنم که او را دوست بدارند. باز بالاتر از این هم دارد.وَ أفـْتـَحُ عَیْنَ قـَلـْبـِهِ إلى جَلالى وَ عَظـَمَتی. چشم دلش را به عظمت و جلال خودم باز می کنم. جلال و عظمت خدا در عالم پر است ها. پر است. من در و دیوار می بینم. چوب و سیمان می بینم. درونش چیزی نمی بینم.فـَلا اُخـْفى عَنهُ عِلمَ خاصَّة َ خَلـْقى بندگان مخصوصم را می شناسانم. با همدیگر آشنا هستند.

فـَاُناجیه فى ظـُلـَم اللـَّیْل وَ نور النـَّهار من با او مناجات می کنم. مناجات می کنم یعنی چه؟ نجوا می کنم. نجوا یعنی سخن گفتن پنهانی. شما اینجا نشسته ای و داری مرا نگاه می کنی. داری با آنجا صحبت می کنی. می گویی و می شنوی. فـَاُناجیه فى ظـُلـَم اللـَّیْل وَ نور النـَّهار این آدم می خوابد؟ اصلا دیگر می تواند بخوابد؟ البته چون بدنش به خواب احتیاج دارد، بدنش می خوابد اما او در حال مناجات است. ببینید یک مناجاتی که از آن روزی که شروع شد هست تا ابد. انقدر حسرت بخوریم که اینها را شنیدیم و دیگر هیچ. آن وقت این آدم مثلا در بیابان تنهایی که هیچ کس نیست می ترسد؟ می ترسد یعنی چه؟ فـَاُناجیه فى ظـُلـَم اللـَّیْل وَ نور النـَّهار در روشنایی روز دارد کار می کند. با مردم زندگی می کند. پیامبر خود ما فرمانده لشکر بود. دارد لشکرش را برای یک جنگ تنظیم می کند. بعد خودش هم در جنگ شرکت می کند. دارد شمشیر می زند. دارد شمشیر می خورد. دارد تیر باران می شود. دارد تیر اندازی می کند. دارد کار جنگی می کند. مناجاتش برقرار است در نور روز.

حَتـّى یَنـْقـَطِعَ حَدیثـُهُ مِنَ المَخْـلوقینَ دیگر با مخلوقات من حرف نمی زند. اینکه دارد بیشتر است. در ذکر دائم تو یادی. آنجا می گویی من با او مناجات می کنم. مناجات لحظه ای قطع نمی شود. با مردم حرف می زند اما حرف نمی زند. با مردم مجالست می کند اما نمی کند. پیش شما نشسته است اما جای دیگری است.

 

آیت الله حق شناس هم بود، هم نبود!

خدمت حاج آقای حق شناس بودیم. این مربوط به چهل سال پیش بود. حالا این اواخر چه بود نمی دانم. ما مشهد مشرف بودیم و یک روز ایشان را دعوت کردیم. بعد ایشان مثلا از من پرسید این ناهار را چگونه درست کردی؟ من هم شروع کردم به گفتن. یک کمی که گذشت دیدم نیست. داشتند مرا نگاه می کردند . مثل الان که شما هم دارید من را نگاه می کنید. من که به شما نگاه می کنم می بینم کاملا مرا می بینید و حرف های مرا می شنوید.لذا وقتی درجه توجه شما کم می شود من متوجه می شوم که خیلی اینجا نیستید. یا اصلا نیستید. دیدم اصلا نیست. چشمان ایشان هم آبی بود. کاملا داشت به من نگاه می کرد. اما هیچ آنجا نبود. من صحبتم را قطع کردم. بعد هم که ایشان برگشت نپرسید چه بود و خربزه را از کجا خریدی و... این ها چیزهایی است که در مقابلشان لذت هایی که ما می بریم اصلا هیچ است.

یک کسی به یک بزرگی خدمت کرده بود. یک بزرگی که سه چهار ماه مریض بود و آن شخص طبیب بود و بالای سرش آمده بود و مثلا آمپول زده بود و فرض کن نبض گرفته بود و دوا گرفته بود و کاملا پرستاری کرده بود. بعد از سه چهار ماه که حال ایشان بهتر شد، ایشان فرموده بود که خب چه چیزی به تو بدهم؟ چقدر پول بدهم. گفته بود من از این چیزها نمی خواهم. یک چیز دیگر می خواهم. گفته بود عیب ندارد برو فردا بیا. فردا که طبیب آمد دید ایشان در جانماز نشسته است. نام آن بزرگ را نبرده اند. او هم کنار ایشان نشست. همین طور که نشسته بود ایشان روی زانوی او زد. روی زانویش که زد روحش از بدنش بیرون آمد. بیرون آمد و رفتند و رفتند و ... یک عوالمی بود. خیلی زیبا بود. این یک ذره اش است. طبقه اول هم نیست. قبل از طبقه اول است. انواری بود. مکان های زیبایی بود. خیلی خوب بود. یک صدای خوشی آنجا بود. بهترین صداهای این عالم پیش آن صدا مثل صدای گوش دراز بود. بهترین صداها. در مقایسه. اصلا باور کنید آنجا که او رفته طبقه اول هم نبوده. صدای خوشی که آنجا می آمد. اصلا مقایسه اش در حیطه تصور ما نمی گنجد. عرض می کنم به یک سر سوزن از آن محبت، شما از هر دو دنیا می گذرید. به راحتی می گذرید.

در ادامه می گویدوَ أسمَعُهُ کلامی وَ کلام مَلائِکـَتی سخن خودم را به گوش او می گویم. با او حرف می زنم. فرشتگان من به نزدش می آیند. با او حرف می زنند.

 

وَ اُعَرِّفـُهُ السِّرَّی سر خودم را با او در میان می گذارم. سر خودم را برای او آشکار می کنم. سر. یعنی چه؟ الـَّذی سَتـَرْتـُهُ عَنْ خَلـْقی سری که از همه مخلوقات خودم پنهان کرده ام بر او فاش می کنم. در بعضی روایات دارد که سر قَدَر را می داند. چرایی همه چیز را می فهمد. خیلی عظیم است. هیچ سوالی برایش نمی ماند. همه سوالات حل شده است و جواب گرفته است. اینها نتیجه سکوت بود. سکوت یعنی اینکه آدم فقط حرف لازم را می زند. حرف لازم. اگر یک وقت لازم شد یک حرف مزاح هم بزند، می زند. نه اینکه نزند. هر حرفی لازم باشد می زند. حرف غیر لازم نمی زند. شما را نمی گویم. شما حرف هایت را بزن. فقط حرف های خوب را بزن. ما اینها را گفتیم. اما نه بنده اهلش هستم و نه... حالا نمی دانم بدبختانه یا خوشبختانه ما چنین افرادی را دیده ایم. کسانی که اهل این بوده اند را دیده ایم. بابا طاهر یک شعری دارد. می گوید خوشا آنان که همیشه در نمازند. این همان است. همیشه دارد نماز می خواند.

ادامه در قسمت بعد

 آیت الله جاودان

__________________________________________________________________________

    • آمار بازدید:  امروز:341  این هفته:3824  این ماه:10249  امسال:76712