مهمترین نتایج و دستاوردهای درک ماه مبارک رمضان (قسمت اول)

 

اگر اینها را مراقبت کنیم مزه ماه رمضان را می‌چشیم

در مورد روزه در حدیث معراج آمده است. ظاهرا این حدیث در میان احادیث شیعه بی نظیر است. یعنی در عالم بی نظیر است. آنجا پیامبر در سفر معراج با خدای تبارک و تعالی صحبت کردند. یکی از فرازهایش این است:فرمود:یا أحْمَد هَلْ تـَعْـلـَمُ ما میراثُ الصَّوم؟ آیا می دانی نتیجه روزه چیست؟ قالَ: لا. در تمام این مدت که دارند صحبت می کنند یا در بسیاری از موارد خدای متعال از ایشان سوال می کند و ایشان می فرمایند نه. آن وقت خدای متعال توضیح می دهد.

 

1-کمتر خوردن و حرف زدن

فرمود ثـُمَّ قالَ: میراثُ الصَّوم قِلـَّة ُ الأکـْل وَ قِلـَّة ُ الکـَلام ثمره روزه این است که انسان کمتر می خورد و حرف می زند.

نتیجه اینکه من تلافی یک روز هفده ساعته را در افطار در نیاورم. شما که جوان هستید معده تان قوی است و خیلی احساس سنگینی نمی کند. اگر هم احساس سنگینی کرد، یک کمی دراز می کشید و حل می شود. پس می شود تلافی اش را در آورد. اما نه. اینگونه نباشد. کمی کمتر. میراث روزه کمتر خوردن و کمتر حرف زدن است. اگر آدم گرسنه باشد خیلی حال حرف زدن ندارد. باز اگر جوان باشد دارد.

 

2- دستیابی به حکمت

ثـُمَّ قالَ وَ ما میراثُ الصُّمت؟ آقا شما فرمودید کمتر حرف زدن. این کمتر حرف زدن نتیجه دارد؟ فرمودأنـَّها تورثُ الحِکمَة حکمت به بار می آورد.

آقا وقتی حکمت به بار آمد، اگر آدم کم حرف زد و در نتیجه اش حکمت به بار آمد خودش می فهمد که کم حرف زدن چقدر خوب است. خب یک مطلب دیگر که بهتر از آن است که من عرض کردم. می فرماید خب نتیجه حکمت به بار آمدن چیست؟

 

3- کسب معرفت

وَ هِیَ تورثُ المَعْرفـَة آدم به معرفت می رسد. نتیجه به معرفت رسیدن چیست؟

 

4- به یقین رسیدن

وَ تورثُ المَعْرفـَة الیَقینَ یقین به بار می آورد.

حالا می خوانیم تا ببینیم چه می گوید و این یقین انسان را تا کجا می برد. آقا آن کسی که از دنیا رفت، وقتی به آن دنیا رفت متوجه می شود که سرمایه اش چقدر است. حسرت می خورد که اگر من آن روز این کار را نکرده بودم، اگر آن کار را کرده بودم، اگر آن حرف را نزده بودم. اگر آن چیز را نخورده بودم، اگر آنجا را نرفته بودم، اگر رفته بودم، حسرت، حسرت، حسرت. معرفت یقین به بار می آورد. خب یقین چه نتیجه ای دارد؟

 

5- از گذران روزگارش نمی ترسد

فـَإذا اسْتـَیْقـَنَ العَبْدُ لا یُبالی کـَیْفَ أصْبَحَ بـِعُسْرٍ أمْ بـِیُسْرٍ حرف خیلی بزرگی است. وقتی بنده یقین کرد دیگر باکی ندارد صبح فردا که از خواب برخواست، نان دارد بخورد یا ندارد.

عثمان دویست دینار برای ابوذر فرستاد. ابوذر پرسید این پول چیست؟ برای چه این پول را آوردی؟ از بیت المال حقوق داشت و حقوقش را قطع کرده بودند. پرسید حقوق بیت المالم است که یکی دو سال است قطع کرده اید؟ اگر اینطور است می گیرم. مامور گفت نه این یک هدیه و بخشش است. حضرت خلیفه از مال پاک و حلال خودش برای شما فرستاده. مثلا گفت برو آن سبد را بردار و آن سفره ای که درونش هست را باز کن ببین درونش چیست. دوتا نان است. یکی برای امروزم است و یکی برای فردا. من به این پول احتیاجی ندارم. بی باک ها. آن زمان دویست دینار خیلی بود. یک سال زندگی اش را اداره می کرد.

وَ تورثُ المَعْرفـَة الیَقینَ فـَإذا اسْتـَیْقـَنَ العَبْدُ وقتی بنده به یقین رسید، لا یُبالی دیگر باکی ندارد. آدم لا ابالی خوب است اما این لا ابالی. در روایت لغت لا ابالی را دارد که منظور این است. در زندان است. هیچ باکی ندارد. در سخت ترین شرایط است. باکی ندارد. ببینید باکی ندارد. نه اینکه این را بگویم که شما روزه بگیرید که کم بخورید، که کم حرف بزنید و در نتیجه حکمت پیدا کنید و در نتیجه معرفت پیدا کنید و در نتیجه یقین پیدا کنید و بعد هم تمام عمرتان را در بلا باشید. نه اینگونه نیست. اینکه باکی ندارد مهم است. قیمت انسان به این است. تمام عالم متعلق به من باشد یا هیچ چیز نداشته باشم، مهم نیست. اینکه به اینجا برسد مهم است. این آدم انقدر بزرگ شده که از همه عالم بزرگ تر است. بنابراین فرقی ندارد که تمام عالم متعلق به او باشد یا نباشد. راحت.

ببینید اگر خدایی نکرده وضع ما آنقدر سخت شده بود که امشب اصلا هیچ افطاری ای نداشتیم، وقتی می خواهیم نماز بخوانیم اصلا در نماز نیستیم. همه اش در افطار. دارم فکر می کنم خدایا من چکار کنم؟ اگر زن بچه داشته باشد که دیگر بدتر. آن بی باکی مهم است. بزرگی آن آدم به قدری است که برایش هیچ فرقی نمی کند که بـِعُسْرٍ أمْ بـِیُسْرٍ سختی است یا راحتی است. بر تخت سلطنت نشسته است یا مثل ابوذر فقط دو تا نان دارد و می خواهد هر کدام را در یک روز بخورد.

مرحوم آقا سید مرتضی کشمیری در یکی از حجرات صحن امیرالمومنین زندگی می کرد. خدا هزار بار نصیب همه مان بکند. یک آقایی هم هر روز می آمد در حجره ایشان و یک نان به او می داد. تمام زندگی بیست و چهار ساعتش با این نان می گذشت. این آقا یک هفته مریض شد. اصلا نمی توانست حرکت کند و در خانه افتاده بود. حالا آقا سید مرتضی چه شد؟ کسی بود به دادش برسد؟ بعد از یک هفته در حجره رفت و در زد و گفت آقا من واقعا در این یک هفته مریض بودم و افتاده بودم. واقعا نتوانستم خدمت شما بیایم. نمی دانم به شما چه گذشت. گفت نه طوری نبود. یک مقدار نان خشکه مانده بود. یک هفته به نان خشکه های مانده در طول یکی دو ماه اکتفا کردم. آنها را نگه داشته بودی چکار کنی؟ نگاه داشته بودم برای روز مبادا. با همین نان خشک ها یک هفته را سر کردم.

این بزرگی مهم است. نه آن گرسنگی مهم است و نه آن سیری مهم است. شاید در ماه سیر یا گرسنه باشی. مهم نیست. آن بزرگی مهم است که نه در بند سیری است و نه در بند گرسنگی. سختی روزگار او را فلج نمی کند. کمرش را خم نمی کند.

 

6- این مقام رضایت است

بعد فرمود: فـَهذا مَقامُ الرّاضینَ در اثر این مقدمات و این حکمت و یقین به مقام کسانی رسیده اند که از خدای خودشان راضی هستند. حوادث اوقات آنها را تلخ نمی کند. حوادث تلخ است. اما تلخی حوادث اوقات آنها را تلخ نمی کند. فـَهذا مَقامُ الرّاضینَ

بعد فرمود: فـَمَن عَمِلَ بـِرضایَ ألزَمُهُ ثَلاثَ خِصال هرکس که به رضای من عمل کند، هر کس که بند رضای من باشد، من سه خصلت را از او جدا نمی کنم. او به سه تا چیز می رسد. حالا ببینید به چه چیزهایی می رسد.

ادامه در قسمت بعد

 

آیت الله جاودان

__________________________________________________________________________

    • آمار بازدید:  امروز:174  این هفته:1345  این ماه:6070  امسال:81930